riseofsasaj

فصل اول : ماه های آخر خدمت سربازی

riseofsasaj

فصل اول : ماه های آخر خدمت سربازی

دیگه خدمت سربازیم داره تموم میشه و مرتب یاد روزهای گذشته میفتم.یاد روزهای اعزام ، تقسیم ، نگهبانی ، بازدید ، رژه و ...!... و مسئله دیگه ای که این روزها خیلی ذهنمو مشغول کرده اینه که چطور از دنیای نظامی به دنیای واقعی و زندگی شخصی خودم برگردم؟!

توی این ۲۴ روز مهم ترین چیزی که یاد گرفتم این بود که فهمیدم اگه دیدی آسمون داره یه سمت زمین سقوط می کنه نترس !!! اگه بترسی قبل از وقوع حادثه سکته می کنی...

اگه کسی بهت بدی کرد زیاد فکر انتقام نباش.چون انتقام ، خودت رو بیشتر اذیت میکنه...

اگه خواستی به کسی کمک کنی ، به این خاطر نباشه که اون یه روز بهت کمک کنه...چون احتمال اینکه نفهمه چه فداکاری ای در حقش کردی زیاده...

بعضی مشکلات رو فقط زمان حل می کنه...پس فقط حواس خودتو پرت کن که زمان زودتر بگذره...

راستش بچه هایی که برای نظافت زیردست من بودن رو دُرُست ادب نکردم.این روزها خیلی شُل بازی در میارن.اگه تو زندگیم مدیریت تیمی رو به عهده گرفتم باید از همون اول تکلیفمو باهاشون مشخص کنم.

-------------

بعد از این متن تااااااااااا روزی که از مرخصی برگشتم توی دفتر خاطراتم هیچی ننوشتم.ولی بهتون بگم که ۲۵ اسفند با اولین اتوبوس اومدم شیراز.بابام هم شیراز بود.و یکی دو روز شیراز وایسادیم بعدش اومدیم بوشهر.خیلی شانس آوردم که با اتوبوس اول اومدم چون شنیدم خیلی ها به علت کمبود اتوبوس حتی تا سه روز بعد از ما هم توی پادگان بودن.اتوبوس ما VIP بود و ۱۰ تومن اضافی هم دادیم.ولی اتوبوس خیلی خوبی بود و خیلی زود رسیدیم شیراز.چقدر دلم واسه لباس شخصی و فضای بیرون تنگ شده بود.اولین بچه ای که دیدم ناخودآگاه خنده روی لب هام نقش بست.اولین خانومی که دیدم یاد مادر و خواهرم افتادم.خیلی وقت بود زن و بچه ندیده بودم.خیلی ها انگار از زندان آزاد شده بودند و مدام سیگار میکشیدند.اون موقع بود که من فهمیدم چقدر جوونِ سیگاری زیاده.

یادمه گردنه نی ریز که رسیدیم یکی از بچه ها گفت اتوبوسی که یه مدت پیش ، چپ کرده بود و داشت سربازها رو به خونشون میبرد توی همین گردنه سقوط کرد و اتفاقا از بچه های گروهان ۴۳ بودن.همونجا پشمامون ریخت.آخه ما هم ۴۳ بودیم!!

خدا رحمتشون کنه...یادمه وقتی از مرخصی برگشتیم ، دست نوشته های یکی دو تاشون رو روی دیوار و تخت پیدا کردیم.البته یادم نیست دقیقا چی نوشته بودن...


۹۷/۰۳/۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰
Sa Saj

نظرات  (۱)

من یه ماه اول پستای سربازیتو خوندم بعد با خودم میگفتم چجوری با این دقت یادشه! ینی یادم نبود که کاغذ قلم ممنوع نیست تو پادگان!
پاسخ:
اتفاقا اونجا توی پادگان ۰۵ یه بوفه هایی هست که دفترچه های رنگارنگ و با قیمت ارزون میفروشند.من با اینکه خودم دفترچه برده بودم ولی یه دفترچه هم اونجا خریدم.
بعد از دوران آموزشی هم که افتادم تیپ ۵۵ هوابرد شیراز.اونجا یه کتابخونه خیلی کوچولو هم داشت که ۹۹درصد بچه ها اصلا نمیدونستن وجود داره آخه وقتی ساعت کاری پادگان که عصر بود تموم میشد بچه ها اگه نگهبان نبودن مثه مرده ها میفتادن رو تختشون.
میخواستم اینو بگم که بچه های لیسانس اگه فرمانده قبضه یا محاسب میشدن باید در طول خدمت یه یه جزوه با قطر حدود ۴۰۰ صفحه رو یاد میگرفتن وگرنه اگه یاد نمیگرفتن مرخصی هاشون خیلی کمتر میشد یا اصلا فرمانده مرخصی هاشون رو امضا نمیکرد.ولی همون جزوه رو هم کسی وقت نداشت بخونه و بیشتر بچه ها با توضیح عملی یاد میگرفتن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی