riseofsasaj

فصل اول : ماه های آخر خدمت سربازی

riseofsasaj

فصل اول : ماه های آخر خدمت سربازی

دیگه خدمت سربازیم داره تموم میشه و مرتب یاد روزهای گذشته میفتم.یاد روزهای اعزام ، تقسیم ، نگهبانی ، بازدید ، رژه و ...!... و مسئله دیگه ای که این روزها خیلی ذهنمو مشغول کرده اینه که چطور از دنیای نظامی به دنیای واقعی و زندگی شخصی خودم برگردم؟!

حدود سه ماه از خدمت نیمه مقدس (!!!) سربازیم مونده و من خیلی دوست دارم از این دوران پرفراز و نشیب و اتفاقات تلخ و شیرینی که برام رخ داد بنویسم.الان در دوران شیرین مرخصی هستم و حدود 10 روز دیگه دوباره برمیگردم به جهنم :)
خدایا کمکم کن این سه ماه هم به خوبی و خوشی تموم بشه ...
خدایا کمکم کن وقتی به زندگی واقعی برگشتم دوباره اشتباهات قبل خدمتم رو تکرار نکنم و قدر زندگی و آزادی رو بدونم ...
خدایا کمکم کن بتونم زندگیم رو از نو بسازم و زندگی گذشتم رو فراموش کنم ...

◄لطفا برای رعایت پیوستگی موضوعات ، مطالب رو به ترتیب و از پست اول در صفحه آخر به صفحه اول بخونید►

Sa Saj
۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر

خوب دیگه...به نظرم دیگه وقتشه این وبلاگ رو فریز کنم...

امیدوارم هر کس مطالب فصل اول وبلاگم رو خونده از حرفام ناراحت نشده باشه.خداییش من منظوری نداشتم و همه این حرف ها فقط یه سری درد و دل و حرف های سطحی بود...

شاد و پیروز باشید و لطفا فصل دوم رو با موضوعِ اصلیِ کار و کاریابی دنبال کنید...

www.riseofsasaj02.blog.ir


Sa Saj
۰۲ تیر ۹۷ ، ۲۳:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۶ نظر

آخیییییییی...این عکسو یه بنده خدایی همین الان برام فرستاد...

این عکس من و محمده...محمد از بچه های شعبه قضایی بود و با اینکه از من خیلی کوچیکتر بود و درجه اش هم از من خیلی کم تر بود ولی خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.

بچه طرفای شهرکرد بود ولی ساکن اصفهان...امیدوارم هر جا هست سالم و سلامت باشه...

لامصب چقدر هم خوش تیپه(سمت چپی خودشه ، سمت راستی منم) ! شبیه مایکل اسکوفیلد توی سریال فرار از زندانه :)


Sa Saj
۰۱ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر
عجب شبی بود...
دیشب اکیپ چهارنفره رُفقا تصمیم گرفتیم بریم سینما و بازی رو با حال و هوای طرفداری ببینیم.حس خیلی خوبی بود.حسی شبیه به دیدن بازی توی ورزشگاه که البته تا حالا من تجربش نکردم.زن و مرد همه به عشق ایران اومده بودند.دست آقا سجاد درد نکنه که زحمت بلیط ها رو کشیده بود و چهار تا صندلی در بهترین مکان برامون رزرو کرده بود.فقط مشکل این بود که نمیشد راحت فحش داد :)
حیف شد باختیم...دم بچه ها گرم...
نمی دونم چرا کیروش لج کرده؟!واقعا آزمون داره اعصابمو خورد میکنه...کریم انصاری‌فرد هم به نظرم بازیکن جالبی نیس...
خدایی طارمی عالی بود.دمش گرم...شیر مادرش حلالش...اصلا سحر قریشی هم نوش جونش!!!نه به خاطر اینکه هم شهریمه ها ، نه ! ولی خدایی خیلی دیشب زحمت کشید...
مهاجم کم نداریم واقعا!...بچه ها دستتون درد نکنه...هنوز هم برای معجزه فرصت هست.بازی بعدی رو اگه ببریم دنیا عوض میشه...

Sa Saj
۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

خوب...پتروشیمی زاگرس که ول شد...

حالا بشینیم واسه آزمون استخدامی بعدی بخونیم.گر چه با این وضع معدل ، دانشگاه و سطح علمی ، احتمال قبولی بنده در این آزمون هایی که چندین هزار نفر ثبت نام می کنن و تعداد افرادی که در نهابت جذب میشه در حد تعداد انگشت های یک دسته ، خیلی کمه شاید نزدیک به صفره!...اما من نهایت تلاشم رو می کنم که معجزه برای من رقم بخوره...

دروس عمومی :

 ادبیات / هوش / کامپیوتر / زبان انگلیسی /

دروس تخصصی :

استاتیک / مقاومت / ترمودینامیک / سیالات /انتقال حرارت / دینامیک / ارتعاشات

هر چی فکر می کنم میبینم تو این زمان محدود و حجم این دروس سنگین ... هووووووف ، خیلی سخته!

لامصب چه زمان بدی هم هست.این مدت کلی گرفتارم.جام جهانی هم که هست :)

چطوری درس بخونم با این وضعیت آخه؟

Sa Saj
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

امروز نتیجه مصاحبه پتروشیمی زاگرس رو اعلام کردن و بهم زنگ زدند و خلاصه متوجه شدم که قبول نشدم.به نظرم کاملا ناعادلانه بود.بچه هایی که اونجا بودن از لحاظ علمی خوب نبودند و احتمالا من بهترینشون بودم.البته تجربه جالبی بود و یه چیزهایی به طور کلی دست گیرم شد...

بریم واسه آزمون ها و مصاحبه های دیگه ببینم آخرش سرنوشت ما چه خواهد شد؟!!!!!!!!!

ولی پتروشیمی زاگرس...خیلی بی وفایی...چطور دلت اومد؟!!!!!


Sa Saj
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

دزدی نام مشترک همه گناهان است.وقتی مردی را می کشی ، یک زندگی را می دزدی.حق زنی را از داشتن شوهر می دزدی.پدری را از بچه ها می دزدی.وقتی دروغ می گویی ، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی و وقتی تقلب می کنی ، حق را از انصاف می دزدی.هیچ عملی پست تر از دزدی نیست...

بخشی از کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی - برنده جایزه نوبل ادبی


Sa Saj
۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر
بقیه روزهای آموزشی هم به صورت کاملا تکراری گذشت...
فقط آخرش که 29 فروردین و روز ارتش بود ، گروهان ما توی شهر با لباس ش . م . ه یا همون لباس های ضد شیمیایی همراه ماسک سیاه رنگ فیلتردار رژه رفت.در کل رژه ی خوبی بود.
مردم کرمان هم استقبال خوبی کرده بودند و بچه ها با تشویق و گل دادن به سربازها ، مراسم رو زیباتر میکردند.یادمه فریاد می زدند :
دلاوران ارتشی ، خسته نباشید....(با آهنگ بخونید)
فردای رژه برای همه دوران تلخ و شیرین آموزشی به پایان رسید و با هر سختی و مشکلاتی که بود به خونه هامون برگشتیم.
یادمه روز آخر تمام استرس ما این بود که یگانمون مشخص بشه.یه برگه باید بهمون میدادند که به برگ امریه معروف بود و توش نوشته بود که بعد از 10 روز استراحت باید خودمون رو به کجا معرفی کنیم.
بیشتر بچه ها حتی وقتی سوار اتوبوس می شدند هم نمی دونستند کجا افتادند و توی اتوبوس برگه ها رو بهشون دادند.من هم دقیقا چند دقیقه قبل از سوار شدن به اتوبوس فهمیدم شیراز افتادم.خیلی خوشحال شدم ولی متأسفانه تیپ 55 هوابرد!
از بچه ها هر کس شرایط نداشت به مرزها و بیشتر به خاش و ایرانشهر و همچنین دزفول و اهواز و کرمانشاه منتقل میشد.
محمود هم یه منطقه افتاده بود به نام سیاخ دارنگون که فقط 10 دقیقه با شیراز فاصله داشت و اسم یگانش تیپ 37 زرهی بود.
جالبه بدونید بعد از چند ماه که ما در قلب شیراز خدمت کردیم یهو دستور دادند تیپ 55 هوابرد به منطقه سیاخ دارنگون منتقل بشه و تیپ 37 زرهی بیاد شیراز و ما که عادت داشتیم هر شب بریم شهر زیبا و خوش آب و هوای شیراز رو ببینیم ، به یه منطقه کاملا بیابانی رفتیم.
روزهای اسباب کشی تیپ 55 هوابرد ، بدترین روزهای خدمت سربازهای هوابرد بود و نمی دونید چقدر توپ و اسلحه و .... جابه جا کردیم.اون منطقه پر از سگ بود و ما بقیه خدمتون رو با بازی با سگ های ولگرد گذروندیم.یه سگ رو هم خودم وقتی خیلی کوچیک بود بهش جا و غذا دادم و حتی یکی دوبار هم با آب و شامپو شستمش . اسمش هم گذاشته بودم Lazy ! چون همیشه خواب بود این اسم رو روش گذاشتیم.
هیچ کس جرأت نداشت به Lazy چپ نگاه کنه ، چون میدونستن مال منه!
سرهنگ هم عاشق Lazy بود و بهم گفته بود خیلی مواظب این سگ چاق و پشمالو باش.
من اون اولای خدمتم شده بودم فرمانده قبضه خمپاره انداز 120 میلیمتری ولی بعد از یه مدت کوتاه مأمور شدم به شعبه احتیاط تیپ که به نسبتِ گردان های پیاده جای خیلی خوبی بودچون بیشتر اوقات راحت بودم و هیچ کس کاری به کارم نداشت.
چون گردان 146 و گردان 158 شیراز مونده بودند و به منطقه سیاخ نیومده بودند و من هم مأمور به شعبه احتیاط شده بودم ، بعد از چند ماه به گروهان مستقل قرارگاه منتقل شدم و غذا و نگهبانی و جای خوابم با گروهان قرارگاه بود و صبح تا ظهر هم شعبه احتیاط بودم.متأسفانه قرارگاه نگهبانی های فوق العاده زیادی داشت و خیلی وقت ها یک شب در میون نگهبان بودم ولی سهمیه غذا زیاد داشتن و همچنین رزم هاش کم تر از یگان های پیاده بود
خیلی خلاصه گفتم چون می خوام پرونده این وبلاگ رو طی روزهای آینده ببندم و به اصطلاح وبلاگ رو Freeze کنم...
توی وبلاگ جدیدم (که به زودی معرفی میشه) اگه خواستم در مورد خدمت سربازی حرف بزنم ، به صورت خاطره ( نه به ترتیب روز و ماه و سال ) میگم.

Sa Saj
۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

یکی از رمان هایی که توی اوقات بیکاری خدمتم می خوندم و اون زمان خیلی منو در خودش غرق کرد رمان راز خورشید بود.فضایی شبیه به سریال شهرزاد داره.بدک نیست به نظرم ارزش خوندن رو داره...


Sa Saj
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

یادمه تو سخت ترین روزهای خدمت بودم.یه عصر پاییزی مرخصی شهری گرفتم و ناامید از آینده داشتم از جلوی یه کتابفروشی رد میشدم که چشمم به این کتاب خورد.

یه کتاب خوشگل و اهل دلی ، شبیه یه وبلاگ قشنگ ، شبیه یه نگاه بی تفاوت ولی دقیق از فاصله چند متری ...


Sa Saj
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

باز هم از تو نوشتم

بدنم میلرزد...

لرزه از شوق تو

دیوانه...

قلم می لرزد...


Sa Saj
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر