riseofsasaj

فصل اول : ماه های آخر خدمت سربازی

riseofsasaj

فصل اول : ماه های آخر خدمت سربازی

دیگه خدمت سربازیم داره تموم میشه و مرتب یاد روزهای گذشته میفتم.یاد روزهای اعزام ، تقسیم ، نگهبانی ، بازدید ، رژه و ...!... و مسئله دیگه ای که این روزها خیلی ذهنمو مشغول کرده اینه که چطور از دنیای نظامی به دنیای واقعی و زندگی شخصی خودم برگردم؟!

پست یازدهم : روز ششم سربازی(خاطرات سربازی)

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۱۰ ب.ظ
جمعه بود و قاعدتا باید بیشتر از باقی روزها استراحت می کردیم.ساعت بیداری رو از 4:30 به 5:30 تغییر دادند و کمی بیشتر خوابیدیم.بعد از صبحانه به خط شدیم.شب قبل یه ذره بارون زده بود و زمین خیس بود.لوحه نگهبانی رو خوندن و من اون شب پاسبخش بودم.من که اولین نگهبانیم بود و به امور جاری عادت نداشتم گاف دادم.من باید ساعت 9 صبح نگهبان جدید رو میبردم جای نگهبان روز قبل اما چون خوب توجیه نشده بودم و مراسم های بعدی طول کشیده بود و ساعت های تغییر پاس ها رو هم خوب بلد نبودم نگهبان رو نفرستادم و نگهبان از خدا بی خبرم هم نیومد به من چیزی بگه.خلاصه نگهبان قبلی کلی وایساده بود و ظهر شاکی برگشت و من رو برد پیش گروهبان باقری که از من شکایت کنه و حق هم داشت.اونجا یه کم معذرت خواهی کردم و از این حرف ها و خدا رو شکر باقری جریمه ای برام در نظر نگرفت.اون نگهبانی که زیاد سر پست وایساده بود اسمش اسماعیل بود و همچنین دوست صمیمی هادی بود که بعدها با هم دوست شدیم و حتی بعد از اتمام دوران آموزشی توی یک یگان هم افتادیم و خیلی از روزهای خدمت رو با هم سپری کردیم.
من پاسبخش پاس 1 هستم و باید نگهبانان رو در پاس خودم ببرم سر پست و مثلا هر 40 دقیقه ای بهشون یه سری بزنم.اون روز من فلش کارت های 504 واژه کاملا ضروری انگلیسی رو از توی ساکم در آوردم و شروع کردم به خوندنشون.اگه اهل مطالعه هستید یه کتاب خیلی سبک مثل رمان یا فلش کارت با خودتون ببرید.البته خیلی هم وقت واسه خوندن ندارید ولی اگه اهل مطالعه باشید ، بعضی وقت ها خوندن چند خط کتاب حالتون رو بهتر می کنه.
ما گردان 4 و گروهان 3 بودیم که به صورت اختصاری بهمون می گفتن 43...!گروهان ما شامل دو آسایشگاه بود که درشون با فاصله ی حدود 6 قدم از همدیگه و روبروی هم باز میشد.هر آسایشگاه تقریبا از 35 تخت دو نفره تشکیل شده بود.هفته ی اول سربازی تموم شد.جالبه که بدونید به هفته اول "دوره کما" میگن.واقعا هم که اسم برازنده ای هست.دوره کما واقعا وحشتناکه چون مربی ها سعی می کنن تا میتونن بداخلاق باشن تا از شما زهرچشم بگیرن و شما کاملا توی این یک هفته گیج و منگ هستید.
شب نگهبان هام رو فرستادم سر پست.6 تا نگهبان داشتم که اکثرشون بچه های خوبی بودن.پادگان 05 پر از سگ های چاق و وحشیه که شب ها وحشی تر هم میشند.شب که تنها داشتم به نگهبان انبار فرسوده که از گروهان دور بود سر میزدم سگ ها دنبالم کردن و کلی سگ از دور و نزدیک داشتند میومدن به سمتم.می دونستم که اگه فرار کنم اوضاع بدتر میشه.داشتم از ترس میمردم و به راه خودم ادامه می دادم که متوجه شدم همشون با فاصله دو متری از من وایسادند و در حالی که به شدت دارند پارس می کنند ولی نزدیک تر نمیان!به خیر گذشت.باقی اون شب نگران بودم که فردا شنبه اس و اول هفته و من هم که نخوابیدم و احتمالا برای فردا سرحال نیستم.
وقتی پاسم تموم شد و لوحه نگهبانی رو نگاه کردم دیدم که پاسبخش بعدی همون رفیقم محمود هس.خلاصه محمود رو بیدار کردم و گفتم سریع نگهبان هات رو بیدار کن که من باید برم بخوابم.و اینگونه بود که هفته ی اول سربازی به پایان رسید و وارد هفته دوم شدیم.



۹۶/۱۱/۱۹ موافقین ۲ مخالفین ۰
Sa Saj

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی